اولین سفرزیارتی هیئت محبان العباس(ع) بلده نور به مشهد مقدس
ماجرای برج ماسون ها در مکه
این هتل با 601 متر ارتفاع، بلندترین برج عربستان، و از نظر حجم (با ۱۵۰۰۰۰۰ مترمربع مساحت) بزرگترین ساختمان جهان خواهد بود
رقم دقیق هزینه شده برای ساختمان بنا مشخص نیست، اما گمان میرود بیش از ۳ میلیارد دلار آمریکا باشد.
هتل در مجاور مسجد الحرام قرار دارد، و قابلیت جا دادن ۱۰۰۰۰۰ مهمان را دارد.
به تصویر زیر نگاهی بیندازید !!!
این برج درست کنار کعبه در حال ساخت است آیا میدانید که این برج که ابراج البیت نام دارد قرار است چه کار کند ؟
نماد تک چشم در فیلم ارباب حلقه ها
اندازه ی خانه ی کعبه و برج ساعت را باهم مقایسه کنید
به خیال خود نعوذبالله جبروت خداوند را پایین آورده اند در حالی که این خانه فقط ، نمادی از خداوند است بر روی زمین تا بندگانش به آن سمت عبادت کنندوخانه ی خدا دل بندگان مومن است که با برج ساختن هیچ لطمه ای که به آن نرسیده هیچ خشممان را شعله ورتر میسازد تا از عمر یکی، دو روزه اشان بکاهد
مهمترین نکاتی که نباید فراموش شود نوع طراحی بسیار عجیب این بناست
علامات شیطان پرستی این برج میتوان به منعکس شدن نور از تک چشم نام ببریم که خود یک علامت فراماسونری است
معمار این اثر کیست؟؟؟؟
![]()
این شخص یکی از بزرگترین معمارها و مهندسان دنیا میباشد که بیش از 200 آبلیسک را سراسر دنیا ساخته است
با تشکر از اقای دکتر موسوی بلده
کوه گل پیردر هاله ای از مه-روستای مزید
چند عکس ارسالی از اقای احمد معراجی
روستای ولاشد درقالب شعر
التماس دعا
سلام دوستان
این متن رو بخوانید........پشیمون نمی شید. خیلی زیباست.
چند وقت پيش با پدر و مادرم رفته بوديم رستوران كه هم آشپزخانه بود هم چند تا ميز گذاشته بود براي مشتريها ,, افراد زيادي اونجا نبودن , 3نفرما بوديم با يه زن و شوهر جوان و يه پيرزن پير مرد كه نهايتا 60-70سالشون بود , ما غذا مون رو سفارش داده بوديم كه يه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران يه چند دقيقه اي گذشته بود كه اون جوانه گوشيش زنگ خورد البته من با اينكه بهش نزديك بودم ولي صداي زنگ خوردن گوشيش رو نشنيدم بگذريم شروع كرد با صداي بلند صحبت كردن و بعد از اينكه صحبتش تمام شدرو كرد به همه ما ها و باخوشحالي گفت كه خدا بعد از 8 سال يه بچه بهشون داده و همينطور كه داشت از خوشحالي ذوق ميكرد روكرد به صندوق دار رستوران و گفت اين چند نفرمشتريتون مهمونه من هستن ميخوام شيرينيه بچم رو بهشون بدم ,به همشون باقالي پلو با ماهيچه بده ,, خوب ما همه گيمون با تعجب و خوشحالي داشتيم بهش نگاه ميكرديم كه من از روي صندليم بلند شدم و رفتم طرفش , اول بوسش كردم و بهش تبريك گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش داديم و
مزاحم شما نميشيم, اما بلاخره با اصرار زياد پول غذاي ما و اون زن وشوهر جوان و اون پيره زن پيره مرد رو حساب كرد و با غذاي خودش كه سفارش داده بود از رستوران خارج شد , ,,,خب اين جريان تا اين جاش معمولي و زيبا بود , اما اونجايي خيلي تعجب كردم كه ديشب با دوستام رفتيم سينما كه تو صف براي گرفتن بليت ايستاده بوديم ,ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو ديدم كه با يه دختر بچه 4-5 ساله
ايستاده بود تو صف ,,, از دوستام جدا شدم و يه جوري كه متوجه من نشه نزديكش شدم و باز هم با تعجب ديدم كه دختره داره اون جوان رو بابا خطاب ميكنه ,,ديگه داشتم از كنجكاوي ميمردم , دل زدم به دريا و رفتم از پشت زدم رو كتفش ,, به محض اينكه برگشت من رو شناخت , يه ذره رنگ و روش پريد
,, اول با هم سلام و عليك كرديم بعدمن با طعنه بهش گفتم , ماشالله از 2-3 هفته پيش بچتون بدنيا اومدو بزرگم شده ,, همينطور كه داشتم صحبت ميكردم پريد تو حرفم گفت ,, داداش او جريان
يه دروغ بود , يه دروغ شيرين كه خودم ميدونم و خداي خودم,ديگه با هزار خواهش و تمنا گفت ,,,,, اون روز وقتي وارد رستوران شدم دستام كثيف بود و قبل از هر كاري رفتم دستام رو شستم ,, همينطور كه داشتم دستام رو ميشستم صداي اون پيرمرد و پير زن رو شنيدم البته اونا نميتونستن منو ببينن كه دارن با خنده باهم صحبت ميكنن , پيرزن گفت كاشكي مي شد يكم ولخرجي كني امروز يه باقالي پلو با ماهيچه بخوريم ,, الان يه سال ميشه كه ماهيچه نخوردم ,,, پير مرده در جوابش گفت ,ببين امدي نسازي ها قرار شدبريم رستوران و يه سوپ بخريم و برگرديم خونه اينم فقط بخاطر اينكه حوصلت
سر رفته بود , من اگه الان هم بخوام ولخرجي كنم نميتونم بخاطر اينكه 18 هزار تومان بيشترتا سر برج برامون نمونده ,, همين طور كه داشتن با هم صحبت ميكردن او كسي كه سفارش غذا رو ميگيره اومد سر ميزشون و گفت چي ميل دارين ,, پيرمرده هم بيدرنگ جواب داد , پسرم ما هردومون مريضيم اگه ميشه دو تا سوپ با يه دونه از اون نوناي داغتون برامون بيار ,,من تو حال و هواي خودم نبودم همين طور آب باز بود و داشت هدر ميرفت ,تمام بدنم سرد شده بود احساس كردم دارم ميميرم ,, رو كردم به اسمون وگفتم خدا شكرت فقط كمكم كن , بعد امدم بيرون يه جوري فيلم بازي كردم كه اون پير زنه بتونه يه باقالي پلو با ماهيچه بخوره همين ,, ازش پرسيدم كه چرا ديگه پول غذاي بقيه رو دادي ماهاكه ديگه احتياج نداشتيم ,, گفت داداشمي ,, پول غذاي شما كه سهل بود من حاضرم دنياي خودم و بچم رو بدم
ولي يه انسان رو تحقير نكنم ,, اين و گفت و رفت ,, يادم نمياد كه باهاش خداحافظي كردم يا نه , ولي
يادمه كه مدتی روي جدول نشسته بودم و به دروديوار نگاه ميكردم ومبهوت بودم ,,,,
واقعا راسته كه خدا از روح خودش تو بدن انسان دميد
با تشکر از اقای دکتر موسوی بلده